سی پی
-
تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 7:16
یه مدت نانا از توی اتاقش با عجله و با ترس می اومد بیرون و میگفت: سی پی پی اومد . خلاصه هر از گاهی با هیجان و دلهره اسم سی پی پی رو می آورد . یه بارم که با ماشین میرفتیم خونه گفت مامان سی پی پی . که هر چی به همسرم گفتم ماشینو نگه داره ببینیم که این سی پی پی کیه اهمیت نداد و گفت بچه است جدی نگیر . منم...
اگه زمان به عقب بر میگشت
-
تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 7:16
صبح همسرم برای نماز صبح بیدارم کرد . نمازمو خوندم و زیر کتری رو روشن کردم . ظرفهایی که دیشب ماشین ظرفشویی شسته بود در رو در آوردم و توی کابینتها گذاشتم و خلاصه کمی آشپزخونه رو مرتب کردم .و رفتم سراغ گوشیم تا کمی اینستا و تلگرامو چک کنم . همسرم دوباره خوابید و گفت که صبحانه نمیخوره میخواد تا ساعت نه ...
سی پی پی
-
تاریخ: 1401/4/4 ساعت: 4:56
یه مدت نانا از توی اتاقش با عجله و با ترس می اومد بیرون و میگفت: سی پی پی اومد . خلاصه هر از گاهی با هیجان و دلهره اسم سی پی پی رو می آورد . یه بارم که با ماشین میرفتیم خونه گفت مامان سی پی پی . که هر چی به همسرم گفتم ماشینو نگه داره ببینیم که این سی پی پی کیه اهمیت نداد و گفت بچه است جدی نگیر . منم...
اگه زمان به عقب بر میگشت...
-
تاریخ: 1397/9/5 ساعت: 10:40
صبح همسرم برای نماز صبح بیدارم کرد . نمازمو خوندم و زیر کتری رو روشن کردم . ظرفهایی که دیشب ماشین ظرفشویی شسته بود در رو در آوردم و توی کابینتها گذاشتم و خلاصه کمی آشپزخونه رو مرتب کردم .و رفتم سراغ گ
سی پی پی
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 22:49
یه مدت نانا از توی اتاقش با عجله و با ترس می اومد بیرون و میگفت: سی پی پی اومد . خلاصه هر از گاهی با هیجان و دلهره اسم سی پی پی رو می آورد . یه بارم که با ماشین میرفتیم خونه گفت مامان سی پی پی . که هر چی به همسرم گفتم ماشینو نگه داره ببینیم که این سی پی پی کیه اهمیت نداد و گفت بچه است جدی نگیر . منم...
خبرهای خوب
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 4:21
برخورد همکارام مخصوصا رییسم با قضیه بارداریم خیلی منطقی تر از اونی بود که تصورشو میکردم خدا رو شکر کاش زودتر بهشون میگفتم و اینقدر خودمو ازار نمیدادم. + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 11:6 توسط فاطیما |
مقادیری عصبانی
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 4:21
یه مدته مقادیری عصبانی ام . تقریبا هر روز سر شاخ همسر رو میگیرم و هر شب اندیشه جنگ با رییسم رو دارم . همکاران که جای خود دارند. توی هفته دوازدهم هستم و تمامی چند روز گذشته رو در تلاش بودم که سونوگرافی nt رو انجام بدم اما نشد که نشد . اولا که فقط چند تا سونوگرافیست این سونوگرافی رو انجام میدن که یکس
کبوتر مادر
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 4:21
تو حیاط خلوت آزمایشگاه کبوتری بتازگی لانه ساخته و تخم گذاشته . حدودا دو هفته هست که بدون کوچیکترین حرکتی روی تخمش نشسته تا بهش گرمای لازم برای جوجه شدن رو بده . با خودم فکر کردم کار اون پرنده از من خیلی سختتره . اون با اینکه عادت به پرواز توی اوج آسمان رو داره و میتونه از این کار لذت بیحد ببره ولی ب...
مامان ترسیدی؟
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 4:21
دیروز تصمیم گرفتیم بریم با ماشین دوری بزنیم و نانا رو هم پارک ببریم . توی راه با همسر بحثم شد و اونم نامردی نکرد برای اینکه حقشو ازم بگیره تا جاییکه تونست با سرعت بالا توی کوچه و خیابون ویراژ میداد و میگفت که از غرغر.کردنم خسته شده و... خلاصه منم کمربندو از روی خودم و نانا بسته بودم و جیغ میزدم و خو
مامان نلو آمایشگاه ، کشیفه!
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 4:21
هفته پیش نانا دو ساله شد . اینقدر بهش خوش گذشت که نگو . آخه دو ماهه داره تمرین میکنه شمع فوت کنه و هر روز بهش قول کیک و تولدو شمع و بادکنک میدادم و خلاصه با رویای تولد دخترم میخوابید. نانا از سیزده ماهگی شروع کرد به ساختن جملات دو کلمه ای و از اول دو سالگی هم جملات سه کلمه ای میسازه . دیشب موقع خوا
مامان دخترا
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 4:21
دیروز بالاخره رفتم و سونوی مرحله دوم رو انجام دادم . شکر خدا همه چیز خوب بود و بچه هیچ مشکلی نداشت و البته خانم دکتر گفت که این نی نی هم دخمله! خدایا شکرت . هر چند اگه پسر هم بود خوشحال میشدم اما احساس میکنم نانا اگه یه خواهر داشته باشه خیلی براش بهتره تا برادر. حداقلش اینه که خواهرا مونس و همراز هم
من نا شکر
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 4:21
دروغ چرا؟ غمگینم! دلم میخواست این بچه ای که توی دلمه پسر می بود. از روزی که فهمیدم دختره همش غصه میخورم . نمیدونم چرا . ولی من دلم پسر میخواست. خوب یه دختر داشتم و حالا دلم پسر میخواست. همش تو فکرم . من که با این شرایط سخت کاریم و اوضاع مزخرف اجتماعی و مالی و نداشتن شغل همسرم دیگه نمیتونم سه تا ش
دسشویی رفتن نانا
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 15:37
توی آزمایشگاه دغدغه ام اینه که DNA نمونه هامو بخوبی استخراج کنم و چرا که هر رشته از DNA این ویروس لعنتی تاثیر زیادی بر روند درمان داره و توی خونه هم مهمترین دغدغه ام اینه که نانا دقیقا سر چه تایمی پی پی و جیش میکنه ! دیروز در حالیکه واقعا از خستگی در حال هلاک شدن بودم رسیدم خونه و نانا تا ساعت ده
میرسی
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 15:37
نانا تازگیها یاد گرفته وقتی ازش میپرسم حالت خوبه ؟ میگه میرسی ( اونم با ناااز!) چند روز پیش رفتیم جایی که نانا رفت بشینه روی صندلی و متاسفانه چون صندلیش پشتی کامل نداشت و از این مدل اداریها بود خواست تکیه بزنه که از پشت افتاد و سرش حورد به دیوار . خیلی ترسیده بودم در حالیکه از نگرانی جیغ میزدم و اون
من و جوجه هام
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 13:46
سلام . من یک یک زن سی و چهار ساله هستم و توی آزمایشگاه کار میکنم دخترم بیست و یکماهه هست و به تازگی متوجه شدم دوباره باردارم . راستش خدا آرزوی بزرگ منو با این بارداری فراهم کرده اما تنها نگرانیم واکنش همکارانمه که میدونم ممکنه سر همین قضیه و ررغتن به مرخصی طایمان حسابی اذیتم کنن . اما من توکلم به
جواب آزمایش
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 13:46
دیروز بعد از هفت هفته که میدونستم باردارم تازه رفتم و آزمایش بارداری دادم . و امروزم یکساعت اجازه گرفتم و رفتم جوابشو گرفتم که طبق انتظارم مثبت بود. نمیدونم یه مدتیه که همه چیز دست به دست هم داده و نگرانیهای فکری منو زیاد و زیادتر کرده . با اینکه آرزوی قلبی من داشتن دو تا بچه قد و نیم قده و خدای مه
این چیه؟
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 13:46
اسم مستعار دخترم نانا هست که البته شبیه اسم اصلیشه نانا با مقایسه ای که خودم کردم از بچه های همسن و سال خودش باهوشتره ( مگه مامانش نباشم!) یه روز سبد رخت چرک ها رو از توی حمام آوردم توی آشپزخانه تا لباسها رو توی لباسشویی بریزم نانا هم که معمولا توی خونه دور و ور من میگرده و مطابق معمول کنارم بود و ت
اسب توی یخچال !
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 13:46
دو شبه که دیگه رسما نانا رو از شیر گرفتم . برخلاف تصورم که فکر میکردم خیلی کار سختی باشه نانا اصلا اعتراض نکرد فقط با دیدن چسب زخم ها چشمهای قشنگش غصه دار شد و ناز و بوس و ... حواله کرد و هر دو شب هم تا خود صبح تخت گرفت خوابید . خدا رو شکر که اینقدر دخترم عاقله . کاش بتونم پوشکشم به همین راحتی ترک ب