که هر چی به همسرم گفتم ماشینو نگه داره ببینیم که این سی پی پی کیه اهمیت نداد و گفت بچه است جدی نگیر .
منم گاهی فکر میکردم بچه ام توهم زده و یا روحی ، جنی چیزی میبینه به این اسم که ما خبر نداریم .
خلاصه یک روز که خونه خلوت بود . صدای باز وبسته شدن در طبقه ی پایینمون که صاحبخونه مون آقای یوسفی هست اومد .
نانا پرسید: مامان ، بابا اومد؟
گفتم : نه دخترم آقای یوسفیه.
نانا با ترس گفت: آقای سی پی پی؟!!!
خلاصه اونجا بود که من فهمیدم که این طفل معصوم منظورش از سی پی پی همون یوسفی صاحبخونه است که ما وقتی بچه زیاد جیغ و داد میکنه و بپر بپر میکنه . می ترسونیمش و میگیم الان یوسفی میاد دعوات میکنه!
****
فرشته ی معصوم توی دلم این روزا حسابی لگد میزنه و غلت میخوره و تکون میخوره.
ناز گل من دوستت دارم و منتظر دیدن روی ماهتم .
هدیه ی خدایی و تاج سر ما.
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.
برچسب:
نویسنده: ساناز اسدی