خرید بک لینک
یه مدت نانا از توی اتاقش با عجله و با ترس می اومد بیرون و میگفت: سی پی پی اومد . خلاصه هر از گاهی با هیجان و دلهره اسم سی پی پی رو می آورد . یه بارم که با ماشین میرفتیم خونه گفت مامان سی پی پی . که هر چی به همسرم گفتم ماشینو نگه داره ببینیم که این سی پی پی کیه اهمیت نداد و گفت بچه است جدی نگیر . منم گاهی فکر میکردم بچه ام توهم زده و یا روحی ، جنی چیزی میبینه به این اسم که ما خبر نداریم . خلاصه یک روز که خونه خلوت بود . صدای باز وبسته شدن در طبقه ی پایینمون که صاحبخونه مون آقای یوسفی هست اومد .ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز اسدی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 7:16

صبح همسرم برای نماز صبح بیدارم کرد . نمازمو خوندم و زیر کتری رو روشن کردم . ظرفهایی که دیشب ماشین ظرفشویی شسته بود در رو در آوردم و توی کابینتها گذاشتم و خلاصه کمی آشپزخونه رو مرتب کردم .و رفتم سراغ گوشیم تا کمی اینستا و تلگرامو چک کنم . همسرم دوباره خوابید و گفت که صبحانه نمیخوره میخواد تا ساعت نه کمی بیشنر بخوابه . دیشب خیلی غمگین بود و دوباره برای چند جا رزومه فرستاده بود . با اینکه یکی دو ماهی میشه که توی یه مغازه طلافروش‌رسانیی با یه نفر شریک شده ولی واقعا هنوز درآمد خوبی نداره و دیگه از اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز اسدی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 7:16

یه مدت نانا از توی اتاقش با عجله و با ترس می اومد بیرون و میگفت: سی پی پی اومد . خلاصه هر از گاهی با هیجان و دلهره اسم سی پی پی رو می آورد . یه بارم که با ماشین میرفتیم خونه گفت مامان سی پی پی . که هر چی به همسرم گفتم ماشینو نگه داره ببینیم که این سی پی پی کیه اهمیت نداد و گفت بچه است جدی نگیر . منم گاهی فکر میکردم بچه ام توهم زده و یا روحی ، جنی چیزی میبینه به این اسم که ما خبر نداریم .  خلاصه یک روز که خونه خلوت بود . صدای باز وبسته شدن در طبقه ی پایینمون که صاحبخونه مون آقای یوسفی هست اومد .  نانا پرسید: مامان ، بابا اومد؟  گفتم : نه دخترم آقای یوسفیه. نانا با ترس گفت: آقای سی پی پی؟!!! خلاصه اونجا بود که من فهمیدم که این طفل معصوم منظورش از سی پی پی همون یوسفی صاحبخونه است که ما وقتی بچه زیاد جیغ  و داد میکنه و بپر بپر میکنه . می ترسونیمش و میگیم الان یوسفی میاد دعوات میکنه! **** فرشته ی معصوم توی دلم این روزا حسابی لگد میزنه و غلت میخوره و تکون میخوره. ناز گل من دوستت دارم و منتظر دیدن روی ماهتم . هدیه ی خدایی و تاج سر ما. مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز اسدی تاريخ: شنبه 4 تير 1401 ساعت: 4:56

صبح همسرم برای نماز صبح بیدارم کرد . نمازمو خوندم و زیر کتری رو روشن کردم . ظرفهایی که دیشب ماشین ظرفشویی شسته بود در رو در آوردم و توی کابینتها گذاشتم و خلاصه کمی آشپزخونه رو مرتب کردم .و رفتم سراغ گادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز اسدی تاريخ: دوشنبه 5 آذر 1397 ساعت: 10:40

یه مدت نانا از توی اتاقش با عجله و با ترس می اومد بیرون و میگفت: سی پی پی اومد . خلاصه هر از گاهی با هیجان و دلهره اسم سی پی پی رو می آورد . یه بارم که با ماشین میرفتیم خونه گفت مامان سی پی پی . که هر چی به همسرم گفتم ماشینو نگه داره ببینیم که این سی پی پی کیه اهمیت نداد و گفت بچه است جدی نگیر . منم گاهی فکر میکردم بچه ام توهم زده و یا روحی ، جنی چیزی میبینه به این اسم که ما خبر نداریم . خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز اسدی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 22:49

برخورد همکارام مخصوصا رییسم با قضیه بارداریم خیلی منطقی تر از اونی بود که تصورشو میکردم خدا رو شکر

کاش زودتر بهشون میگفتم و اینقدر خودمو ازار نمیدادم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 11:6 توسط فاطیما |

برچسب: نویسنده: ساناز اسدی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 4:21

یه مدته مقادیری عصبانی ام . تقریبا هر روز سر شاخ همسر رو میگیرم و هر شب اندیشه جنگ با رییسم رو دارم . همکاران که جای خود دارند. توی هفته دوازدهم هستم و تمامی چند روز گذشته رو در تلاش بودم که سونوگرافی nt رو انجام بدم اما نشد که نشد . اولا که فقط چند تا سونوگرافیست این سونوگرافی رو انجام میدن که یکسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز اسدی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 4:21

تو حیاط خلوت آزمایشگاه کبوتری بتازگی لانه ساخته و تخم گذاشته . حدودا دو هفته هست که بدون کوچیکترین حرکتی روی تخمش نشسته تا بهش گرمای لازم برای جوجه شدن رو بده . با خودم فکر کردم کار اون پرنده از من خیلی سختتره . اون با اینکه عادت به پرواز توی اوج آسمان رو داره و میتونه از این کار لذت بیحد ببره ولی بخاطر جوجه اش مدتها بی حرکت روی تخم مینشینه . کاری که عمرا از عهده ی من بربیاد.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 13:10 توسط فاطیما |

برچسب: نویسنده: ساناز اسدی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 4:21

دیروز تصمیم گرفتیم بریم با ماشین دوری بزنیم و نانا رو هم پارک ببریم . توی راه با همسر بحثم شد و اونم نامردی نکرد برای اینکه حقشو ازم بگیره تا جاییکه تونست با سرعت بالا توی کوچه و خیابون ویراژ میداد و میگفت که از غرغر.کردنم خسته شده و... خلاصه منم کمربندو از روی خودم و نانا بسته بودم و جیغ میزدم و خوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز اسدی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 4:21

هفته پیش نانا دو ساله شد . اینقدر بهش خوش گذشت که نگو . آخه دو ماهه داره تمرین میکنه شمع فوت کنه و هر روز بهش قول کیک و تولدو شمع و بادکنک میدادم و خلاصه با رویای تولد دخترم میخوابید. نانا از سیزده ماهگی شروع کرد به ساختن جملات دو کلمه ای و از اول دو سالگی هم جملات سه کلمه ای میسازه . دیشب موقع خواادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز اسدی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 4:21

دیروز بالاخره رفتم و سونوی مرحله دوم رو انجام دادم . شکر خدا همه چیز خوب بود و بچه هیچ مشکلی نداشت و البته خانم دکتر گفت که این نی نی هم دخمله! خدایا شکرت . هر چند اگه پسر هم بود خوشحال میشدم اما احساس میکنم نانا اگه یه خواهر داشته باشه خیلی براش بهتره تا برادر. حداقلش اینه که خواهرا مونس و همراز همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز اسدی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 4:21

دروغ چرا؟ غمگینم! دلم میخواست این بچه ای که توی دلمه پسر می بود. از روزی که فهمیدم دختره همش غصه میخورم . نمیدونم چرا . ولی من دلم پسر میخواست. خوب یه دختر داشتم و حالا دلم پسر میخواست. همش تو فکرم . من که با این شرایط سخت کاریم و اوضاع مزخرف اجتماعی و مالی و نداشتن شغل همسرم دیگه نمیتونم سه تا شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز اسدی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 4:21

توی آزمایشگاه دغدغه ام اینه که DNA نمونه هامو بخوبی استخراج کنم و چرا که هر رشته از DNA این ویروس لعنتی تاثیر زیادی بر روند درمان داره و توی خونه هم مهمترین دغدغه ام اینه که نانا دقیقا سر چه تایمی پی پی و جیش میکنه ! دیروز در حالیکه واقعا از خستگی در حال هلاک شدن بودم رسیدم خونه و نانا تا ساعت ده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز اسدی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 15:37

نانا تازگیها یاد گرفته وقتی ازش میپرسم حالت خوبه ؟ میگه میرسی ( اونم با ناااز!) چند روز پیش رفتیم جایی که نانا رفت بشینه روی صندلی و متاسفانه چون صندلیش پشتی کامل نداشت و از این مدل اداریها بود خواست تکیه بزنه که از پشت افتاد و سرش حورد به دیوار . خیلی ترسیده بودم در حالیکه از نگرانی جیغ میزدم و اونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز اسدی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 15:37

سلام . من یک یک زن سی و چهار ساله هستم و توی آزمایشگاه کار میکنم دخترم بیست و یکماهه هست و به تازگی متوجه شدم دوباره باردارم . راستش خدا آرزوی بزرگ منو با این بارداری فراهم کرده اما تنها نگرانیم واکنش همکارانمه که میدونم ممکنه سر همین قضیه و ررغتن به مرخصی طایمان حسابی اذیتم کنن . اما من توکلم به ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز اسدی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 13:46

صفحه بندی